تبليغاتX
به نام زندگی هرگز نگو هرگز
به نام زندگی هرگز نگو هرگز

یه پنجره با یه قفس ، یه حنجره بی هم نفس


سهم من از بودن تو ، یه خاطرس همین و بس

تو این مثلث غریب ، ستاره ها رو خط زدم


دارم به آخر می رسم ، از اونور شب اومدم

یه شب که مثل مرثیه ، خیمه زده رو باورم


میخوام تو این سکوت تلخ ، صداتو از یاد ببرم

بزار کوله بارم روشونه شب بزارم


باید که از اینجا برم ، فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تو دلم ، شوق رسیدن تو تنم


تو حجم سرد این قفس ، منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم ، از آرزو های محال


قصه ما تموم شده ، با یه علامت سوال

بزار کوله بارم روشونه شب بزارم


باید که از اینجا برم ، فرصت موندن ندارم



نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 12:17 توسط زویا| |

 

به تو سلام می کنم ، به تو که به زبان مشترکی صحبت می کنیم اما معنی لغات هم را نمیفهمیم . من به تو لبخند میزنم ، تو که فکر می کنی بهانه ای در پس لبخند بی ریای من است .

من به تو نگاه می کنم . تمام حرکات تو را دیده ام . بیرونت را و گاه شاید اندکی درونت را . قدر بضاعتم . تو به من نگاه می کنی و تنها برون دیده ای و بس . به تو نگاه کردم بی هیچ قضاوتی . به من نگاه کردی در مسند یک قاضی ؟ این همه راه را یک شبه چطور طی کردی که من با سفر چند ساله ام به درون خودم هنوز به ابتدای راه هم نرسیده ام ؟

هموطن سلام

باور کن هر سلامی طمع گرگی به همراه ندارد . ذهنت را کمی آرام کن . شاید در پس هر چهره روحی ببینی . من هر روز تو را میینم . در کوچه ، در خیابان ، در محیط کار در هر جای این خاک ، تو هم هر روز مرا میبینی . هیچ فکر کرده ای چطور میشود آدمی در خاک خودش اینگونه غریب بماند ؟ من غریبم . به حق تو چشم نداشته ام . حقم را از حقت برداشت نکردم . به حریمت دست درازی نکردم . تمام سعی خود را کرده ام که کوچکترین حقوق شهروندی و انسانی را در حقت رعایت کنم ، با تو رفتار سینوسی نداشته ام . میدانی رفتار سینوسی چیست ؟ یعنی تو روز اول صفری ، فردا شروع به یک شدن می کنی ، فردای آن فردا میخواهی باز گردی به خط خود ، فردای فردای آن فردا میخواهی خود را کامل جدا کنی ، حتی از آن خط صفر ، باز هم دور تر میشوی . اینک تو در نقطه منفی یک هستی و دور و دور و دور .... هموطن باز هم به تو لبخند می زنم . میدانم تو هم مثل من سرگشته ای و با وجود لبخندم باز تو خود را جدا کردی .

هموطن ! من زبانم پارسی است . قلبم پارسی . جسمم از این خاک است و هرگز نفهمیدم فهمیدن یک پارسی تا این حد برایت مشکل است !!! تو حق داری . باز هم قلبم این اجازه را به من نمیدهد که حق را به تو ندهم . مشکل از من است . از زبانی که سخن می گویم . بگذار برم . بروم جایی که مردمش به زبان دیگری گویش می کنند اما تمام سعی خود را خواهند کرد که به زبان مشترک برسیم . این وطن برای تو و برای تمام بقیه . این خاک مرا و امثال مرا پس می زند . خاک من روزگاری به خاطر صداقت مردمانش شهره بود . اینک من به جرم صادقانه گفتن محکوم و انگشت نما . چون حرفهایم توی ذوق میزند . میدانم . چون عجیبم . میدانم . چون تو حتی نخواستی بدانی من که هستم و چه هستم و جنسم چیست . این را هم خوب میدانم .

هموطن خوب من !

هرگز از شناختن نترس . از نشناختن بترس . بگذار آنان که از جنس تو نیستند فرصت صحبت کردن داشته باشند . شاید در پس حرفهای نا مفهوم و غیر منطقیشان برای تو ، ذره کوچکی خودنمایی کند . هموطن من ، از تو درسها گرفتم . کوله ام سنگین است به قدر سنم . نه بیشتر نه کمتر . کوله ام را هم خواهم برد . بگذار تمام این خاک برایت بماند . من خدایم را هم خواهم برد . با تعجب به من نگاه نکن . خدای من با خدای دیگران کمی متفاوت است . هموطن خدای تو چگونه است ؟ خدای من دوست است و مهربان . خدای من هرگز قضاوت نمی کند . خدای من خدای فرصت هاست . خدای من نهایت تعادل است . خدای من از ذاتش به تو هدیه می دهد . خدای من از تو نمیرنجد . خدای من با تو قهر نمی کند . اما من با خدایم بارها قهر کرده ام . بارها دعوا کرده ام . بارها به خدایم از تو گفتم . میدانی جواب خدایم به من چه بود ؟ اشتباه نکن عزیز هموطنم . آتش نبود . جهنم نبود . جواب او تنها یک کلمه بود . باز هم صبر کن .بیشتر صبوری کن و با بنده ام مهربان باش . لبخندت را دریغ نکن آنگونه که من لبخندم را دریغ نکردم. به تو سخت نگرفتم پس به آنان سخت نگیر . قضاوت نکن . از آنها نرنج . هرکس در نهان نهان نهان خود دلایلی برای انجام هرکار دارد . تو سعی کن تنها انسان باشی . آنگونه که خلقت کردم . و من هنوز درگیر پیدا کردن انسانیتم . میبینی هموطن خوبم . تو حق داری . چون تو آزادی . آزاد آزاد . چطور می توانم حق را به تو ندهم . هر روز که می گذرد بیشتر می فهمم که تا آن لحظه رهایی بسیار فاصله دارم . تو آزادی و من نه . تو تصمیم می گیری و من تنها نظاره می کنم . پس تو حق داری . زبان مشترکی بین ما نیست . چگونه از تو برنجم در حالی که حق با توست ؟ هموطن ، امروز خوب میدانم من و امثال من حتی فرصت این را نخواهیم داشت سلامی نثارت کنیم .

هموطن !

مدتهاست بغض راه گلویم را بسته ، اما به اشک گفته ام نبارد . میدانی حتی چشمانم هم به من اعتماد ندارند . چون دیر زمانی است که درخلوت می بارند و می بارند و می بارند. باورت می شود در پس این ظاهر بی غم چه کوهی نهفته باشد . بگذار وقت تو را با درد هایم نگیرم. چقدر این شعر شبیه من است :

قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم

دور قلب من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده‎ ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
***
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.

 راستی این شعر شبیه من بود یا من خود این شعرم ؟ شاید اینها پندار توست از هموطنی که هنوز نشناخته قضاوتش کردی ؟ بگذریم . گذشتن کارم شده . کار هر روزه ام . گاه با خود می گویم چگونه است که چشمانم را میبینی و برق نگاهم را ، اما به خود جرات نگاه کردن به قلبم را نمیدهی ؟ اشتباه نکن عزیزم . اینها گله نیست . اینها تنها سوال ذهن خسته من است . همیشه سکوت کرده ام و پناه برده ام به او که تو هم خوب میشناسیش . اینبار نمیدانم چرا مهر سکوتم شکسته . شاید دلی شکسته . شاید . نه به خاطر تو . نه . به خاطر خودش . اینبار برای خودش . به خاطر مرگ یک یک اصول اخلاقیم . میدانی بگذار با تو رو راست باشم . دلم اینبار شکسته به خاطر تمام سادگیم. می دانی چرا؟ بگذریم . من گذشتم .

هموطن خدانگهدار

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:14 توسط زویا| |

 

 روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین

 لطیفه دنیا است.

 

جورج برنارد شاو

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 12:53 توسط زویا| |

 

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش

 

زیبا و زشتش پای توست ، تقدیر را باور نکن

 

تصویر اگر زیبا نبود ، نقاش خوبی نیستی

 

از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور نکن

 

خالق تو را شاد آفرید ، آزاد آزاد آفرید

 

پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 9:30 توسط زویا| |

 

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر سفر نكنی،


اگر كتابی نخوانی،


 اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،


 اگر از خودت قدردانی نكنی.


 به آرامی آغاز به مردن می‌كنی زمانی كه خودباوری را

در خودت بكشی،


 وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.


 به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر برده‏ عادات خود

شوی،


 اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،


 اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،


 اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،


 یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.


 تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی اگر از شور و حرارت،

 از احساسات سركش، و از چیزهایی كه چشمانت را به

 درخشش وامی‌دارند، و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،

دوری كنی.


 تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر هنگامی كه با

شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی، اگر

برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، اگر ورای رویاها

نروی، اگر به خودت اجازه ندهی، كه حداقل یك بار در

تمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی.



 امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری! شادی را فراموش نكن

پابلو نرودا

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:17 توسط زویا| |

کاش میشد همچو آواز خوش یک "دوره گرد".

 

زندگی را بار دیگر ، دوره کرد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 15:45 توسط زویا| |

 

اموخته ام که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد
ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب
خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي
به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به
دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

 

چارلی چاپلین

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 9:42 توسط زویا| |

 

 

خندم اندر جمع بی دردان و لیکن ناگهان


یاد دردی موی را سوزن کند بر پیکرم


تا شوم تنها نگاهم گم شود در خاطرات


آنچنان دیگر شوم گویی جهانی دیگرم

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 9:32 توسط زویا| |

 

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه
ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

*****

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

*****

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

*****

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

*****
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود

*****
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

*****

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش
هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد

 

زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 9:9 توسط زویا| |

 

باد می دود /
بهار می دود /
رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود

 

کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود
کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی شکسته با عصا / می دود
سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود
می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟
غنچه های نوجوان / درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می دود به پای جستجو
می دود به های و می دود به هو
می دود فقط به سوی او
عرفان نظر آهاری

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:33 توسط زویا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ